نصیر جوننصیر جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
صالح جونصالح جون، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

دلنوشته هایی برای پسرهای گلم نصیر و صالح

دختر که باشی

                                     دختر که باشی                          میدونی اولین عشق زندگیت پدرته                 دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا                                    آغوش گرم پدرته                   دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی       &nb...
15 خرداد 1391

روز پدر

دوشنبه 1391/3/15 و گل پسرم 5 ماه و 18 روزه شده .        امروز ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر است . و من و امیر جون به همراه گل پسرم به دیدن دو تا پدر بزرگها رفتیم  و با اونها عکس یادگاری هم گرفتیم . من هم این روز را به مردهای خونه مون تبریک میگم مخصوصا" کوچک مرد شیطونم .                                                   ضمنا" الان یه چند روزی میشه که برات سوپ و فرنی درست میکنم و تو با اشتهای فراوان میخوری و من لذتش را میبرم نوش جونت قند عسلم            ...
15 خرداد 1391

واکسن 4 ماهگی

پنجشنبه 1391/2/28 امروز دلبرکم 4 ماهه شده و باز یه واکسن دیگه تو راهه . من و عزیز جون بردیمت مرکز بهداشت ، انگار خاطره واکسن قبلی تو ذهنت بود . چون با دیدن اتاق مخصوص واکسن زدی زیر گریه ، اون شب کمی تب کردی ولی خوشبختانه با قطره میشد کنترلش کرد . عسلکم از امروز من به تو شیره بادام میدم و تو هم خیلی دوست داری نوش جونت عزیزم .                                                                 اینم چندتا عکس از 4 ماهگی نصیر جون                  ...
28 ارديبهشت 1391

روز مادر

                    امروز روز توست ، ای مهربان ترین فرشته خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم ؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم ؟ آن زمان که خط خطی های بی قراری ام را با پاک کن مهر و محبتت پاک می کردی . و با صبر وبردباری کلمه به کلمه ی زندگی را به من دیکته می گفتی خوب به خاطرم مانده است . و من باز فراموش می کردم محبت تشدید دارد . در تمام مراحل زندگی ، قدم به قدم ، هم پای من آمدی ، بارها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی . آری ، از تو آموختم ، حتی در سخت ترین شرایط ، امید را هرگز از یاد نبرم. یادم نمی رود چ...
23 ارديبهشت 1391

کادوی روز مادر

امروز شنبه 1391/2/23 و عزیز دل مامان 3 ماه و 2 روزه شده . در ضمن امروز روز مادر هم هست . من و امیر جون برای مامانی و عزیز کادو خریدیم بابا هم از طرف تو واسه من کادو خرید .از هر دو تاتون ممنونم که حس مادر بودن را در من زنده کردین دوستتون دارم . اینم عکس گل پسرم وقتی کادومو داد قربونت بره مامان .   ...
23 ارديبهشت 1391

سیزده به در 1391

امروز یکشنبه 1391/1/13 و عشق مامان 2 ماه و 15 روزه شد . ما به اتفاق بابا حاجی و عزیز جون رفتیم سیزده بدر باغ ، و تا غروب اونجا بودیم هوا نسبتا" سرد بود و من تا تونستم لباس تنت کردم .آقای برجی و اعظم خانم هم با یکی از همسایه هاشون که یک پیرمرد و پیرزن مهربون بودن ، اومدن باغ . خیلی خوش گذشت . دوستت دارم عزیزم   ...
13 فروردين 1391

برای پسرم

             سلام پسر نازنینم . خواستم برایت از ناگفته هایم بنویسم ...شاید در آینده مجالی برای باز گوییشان نباشد ...نمی دانم که اصلا این نوشته ها روزی چشمهای زیبای تو را زیارت خواهد کرد یا نه ...نمیدانم آن روزها کجایی و شبها در آغوش کدام یار آرامش را در میابی و صبح ها با نسیم نفس کدام دوست به پا خواهی خواست ولی مهم اینست که الان این منم که شبها را با گرمای آغوش تو می آغازم و صبح ها را با صدای نفس تو از سر می گیرم... زمانیکه خبر آمدنت را شنیدم شوقی سراسر وجودم را فرا گرفت شوقی همراه با ترس ...عشقی همراه با وحشت چرا که باید اسباب پذیراییت هر چه سریعتر مهیا میشد ...خیلی دوست داشتم اولین کسی باشم که ت...
2 فروردين 1391